رمان رمان و داستان های عاشقانه |
|||
پنج شنبه 3 آذر 1390برچسب:رمان عاشقانه ,داستان عاشقانه,رمان,رمانتیک,عشقولانه,داستان های عشق و عاشقی, رمان ادریس, رمان ایرانی, :: 10:46 :: نويسنده : مرتضی سلیم خانیان
صدای پدرم از آن طرف سیم به گوش رسید . دلم پر می زد برای دیدارش. دلتنگی یکباره به قلبم هوجوم آورد .
اول بفرمایید .
سلام آقا جان .
چی شده دیبا جان ؟ اتفاقی افتاده ؟
آقاجان مهمان نمی خواهید ؟
پدر مکثی کرد : دیبا چه شده ؟ جانم را به لبم رسیاندی . چه می گویی ؟
صدایش به لرزه افتاده بود .
گریه امانم نمی داد . هق هق گریه می کردم و نمی توانستم درست صحبت کنم .
پدر فریاد زد : دیبا اتفاقی افتاده ؟ احمد طوری شده ؟
با گریه گفتم : آقاجان احمد سالم است من دارم می میرم.
چرا چی شده ؟
صدای مادر ررا کنارش شنیدم . چهره اش را مجسم کردم . حتما مثل مرغ پرکنده بال بال می زد . بهادر خان دیباست ؟
آقاجان احمد زن گرفته است .
هیچ صدایی نیامد . حتی مادر نیز خاموش شد . انگار نفس در سینه ی هر دو حبس شده بود . ناگهان صدای مهتا از ان طرف به گوشم رسید : دیبا خواهر کوچولوی من چه شده ؟
با گریه گفتم : مهتا احمد برایم هوو آورده . به آقاجان بگو مرا در خانه اش می پذیرد تا همین الان حرکت کنم ؟
مهتا با گریه گفت : لعنت به احمد . دیبا تو روی چشم ما جا داری . اینجا خانه ی توست .
پدر گوشی را گرفت . صدای شیونش را می شنیدم . منتظر باش آقاجان . پس فردا مهتا و ناصرخان می آیند نیشابور عقبت . آن نامرد را هم خودم ادب می کنم .
با گریه گفتم : نه آقاجان او را ول کنید . مرا دق مرگ کرده است . هشت سال زجر و عذابم داده است و صدایم در نیامده است . اما حالا باید به همه چیز خاتمه بدهم .
گوشی را قطع کردم . می دانستم احمد از آن طرف حرف هایم را می شنود . به محض قطع شدن تلفن به اتاقم آمد . کمربندش را درآورد . می کشمت دیبا . تو حق رفتن نداری . از دست پدرت عارض می شوم . او نمی تواند زن مرا بدون اجازه ام از خانه ببرد .
جلو نیا . بس است . نگذار روزگارت سیاه تر از این شود . می دانی که پدرم می تواند دودمانت را به باد دهد .
احمد خنده ای کرد . محتویات بطری ای که در دست داشت را لاجرعه سر کشید و مثل بار قبل با کمربند به جانم افتاد .
شب شده بود . بدنم غرق در خون بود و از تورم و درد می سوخت . گوهر پزشکی خبر کرد ٬ که بعد از معاینه ام با وحشت گفت : چه کسی این خانم را شکنجه داده است ؟
هیچ کس حرفی نمی زد . دکتر مسکنی به من زد و تا صبح روز بعد هیچ نفهمیدم . یک روز دیگر به خلاصی ام مانده بود . شب پر درد و سراسر اشک و آه دوم هم به پایان رسید . تحمد در آن دو روز از ترس ناصرخان به خانه نیامده بود . صبح روز بعد هنگامی که چشم گشودم مهتا را بر بالینم دیدم . او اشک می ریخت و دست هایم را در دست داشت . با دیدنش نیمه خیز شدم و او را در آغوش گرفتم و هر دو ساعتی را گریستیم .
ناصرخان وارد شد . سلام کردم . سرخی چشمانش نشان می داد که او هم گریسته است . جلو آمد و دستی به موهایم کشید . ناراحت نباپ دختر عمه . امروز دیگر تکلیفت را با آن نامرد روشن می کنم . تف به آن احمد بی غیرت که زنش را به چنین حال روزی انداخته است . دیگر تمام شد . سپس رو به مهتا کرد و گفت : مهتا کمک کن تا او را از این خراب شده بیرون ببریم .
مهتا زیر بغلم را گرفت . به کمک او روی پا ایستادم . هنوز از در اتاق خارج نشده بودیم که یاد جواهراتم افتادم .
مهتا بگذار مقداری وسیله دارم که باید همراه بیاورم .
گوهر در کشو را باز کرد . سنجاق سینه ای را که ماکان به رسم یادگاری به من داده بود برداشتم ٬ و بعد ساعت ظریفم را . سپس همه ی طلا هایم را به جز آنهایی که احمد و خانواده اش به من داده بودند ٬ برداشتم . به یاد آلبوم عکس هایمان افتادم . نمی خواستم هیچ اثری در آن خانه از خود به جا بگذارم . آلبوم را به دست مهتا دادم و باقر کمک کرد چمدان ها را در ماشین بگذاریم . آن قدر حالم بد بود که عقب ماشین برایم جا پهن کردند . به آرامی سر را روی متکا گذاردم و مهتا پتویی رویم کشید .
سکوت سنگینی فضای ماشین را گرفته بود . مهتا تمام مدت اشک می ریخت . ما ره برگشت به تهران ٬ خانه پدری ام ٬ عشق دورانی کودکی ام و یادگار دوران جوانی ام را پیش گرفتیم . احمد از ترس ناصرخان دو روز به خانه نیامده بود .
ساعتی هیچ حرفی بینمان به میان نیامد . تا این که عصر تمام رنج ها و دردهایم را برای مهتا و ناصرخان شرح دادم . هردو بدون هیچ غروری اشک می ریختند ٬ و خودم در ایم میان از فرط گریه نفسم به شماره افتاده بود . بلاخره سکوت کردم و به خواب رفتم .
اندکی بعد چشم گشودم . اولین لقمه غذا را مهتا به دهانم گذاشت . دیبا جان بخور که جان بگیری . چرا این همه وقت برای مان نگفتی که در زندگی با احمد چه می کشی ؟ البته همه ی ما از نگاهت و از حالاتت حدش زده بودیم . اما دلمان می خواست از زبان خودت بشنویم که خدایی نکرده ما را مقصر ندانی .
لقمه را به آرامی فرو دادم و گفتم : سرنوشت من چنین بوده . هیچ کس جز خدا نمی توانست از راز دل من آگاه شود .
زمانی که به تهران رسیدیم و ماشین جلوی منزل پارک شد ٬ دباره نفس عمیقی کشیدم . اینجا همان جایی بود که می توانست پناه قلبم شود . چشم هایم را مالیدم . یعنی تمام اینها خواب نبود ؟ یعنی باید باور می کردم که از دخمه های خانه ی او نجات پیدا کرده ام ؟
پدر و مادر هردو چشم به راهمان بودند . پدر گرفته و عصبی می نمود . مادر نیز از فرط گریه چشمانش سرخ شده بود . هردو انگار سالخورده شده بودند .
پدر مرا در آغوش گرفت . با دیدن چهره و گونه ی کبودم به آرامی گریست . مرا به اتاق خودم بردند و روی تخت خواباندند .
مهتا به آقاجان گفت : نامرد احمد جای سالمی در تنش نگذاشته است . طفلک حال تکان خوردن را هم ندارد .
چشمان پدر و مادر غرق در اشک بود . گونه هایم و تمام صورتم زیر سیل اشک هایشان بوسه باران شد . مادر به سینه اش می کوفت و احمد را نفرین می کرد .پدر در فکری عمیق فرو رفته بود . شاید در فکر انتقام .
همه خارج شدند تا مادر لباسم را از تنم در اورد . لباس راحتی پوشیدم . تنم پر از ضربات شلاق بود . مادر طاقت دیدن آن جراحت ها را نداشت با گریه از اتاق خارج شد . قلبش گرفت و جلوی پله ها به زمین افتاد . صدای پدر را شنیدم که گفت : تف به غیرتت خشایار که پسرت را حیوانی وحشی تربیت کرده ای . سپس رو به همه گفت : الان می روم و حق آن خشایار نامرد را کف دستش می گذارم .
ناصرخان مانعش شد : نه آقاجان درشان شما نیست . همه ی کار ها را به قانون واگذار کنید .
دایه برای مادر گل گاوزبان اورد . مهتا شانه هایش را می مالید . سرانجام مادر به هوش آمد . در حالی که روی تخت نشسته بودم و اشک می ریختم .
****************************
هفته ها گذشت و زخم هایم به دلیل رسیدیگ مادر و مهتا و به خصوص دایه ی مهربانم ترمیم شد . پدر با دایی خشایار دعوای سختی کرد و اعلام نمود : دخترم را از همین حالا مطلقه بدانید . دایی هم به نیشابور رفت و گفت که احمد دیگر پسر او نیست . دو خانواده قطع رابطه کردند . آن روز ها پدر اغلب در فکر بود . می دانستم غم مرا می خورد . نه به خاطر طلاقم بلکه به دلیل این که من ۸ سال زجر کشیده و لب به اعتراض نگشوده بودم . شاید خود را مقصر می دانست . مادر سعی می کرد من و او را قوت قلب بدهد .
سه ماه بعد یک روز پدر برگه ای به دستم داد ٬ برگه ای که حکم آزادی من در آن حک شده بود .
از احمد جدا شدم و این بعد از مدت ها اولین شادی زندگی ام بود . پدر چند نفر را اجیر کرد تا به نیشابور بروند و احمد را تا سر حد مرگ بزنند . این کار عملی شد و کمی دل مرا خنک کرد .
فصل ۲۷
ماه ها گذشت . خاطرات شوم زندگی ام مرا تا سرحد جنون می کشاند و شب ها دائم کابوس های وحشتناک می دیدم . روحیه ام بسیار ضعیف شده بود و با اندک سخنی در مورد گذشته ام اشک می ریختم . . روز ها اغلب زانوی غم بغل می گرفتم و در لاک تنهایی خود پنهان می شدم . هیچ چیز باعث شادی ام نمی شد . کمتر سخن می گفتم .
روزی در ایوان نشسته و در افکار خود غوطه ور بودم که ناگاهن دست گرمی بر شانه ام نشست . سر بلند کردم و آقاجانم را دیدم که اندوهگین به چهره ام لبخند می زد . : دیباجان به چه فکر می کنی ؟
چیز مهمی نیست . داشتم کمی استراحت می کردم . حوصله ام سر رفته است . پدر سکوتی کرد و سپس گفت : پدر جان می خواستم من و مادرت را ببخشی .
چرا مگر شما چه کرده اید ؟
اشک در چشمان پدر حلقه زد : ما باعث بدبختی تو شدیم . به اصرار فراوان تو را به عقد احمد در اوردیم . من هرگز خود را نمی بخشم .
این چه حرفی ایست پدر ؟ مگر شما به قسمت ایمان ندارید ؟ من باید این زجر را می کشیدم دلیلی نداره شما و مادر را مقصر بدانم .
پدر سکوت کرد و آرام اشک هایش را پاک کرد . لحظه ای تلخ بود . تا آن زمان هیچگاه او را در چنین حالتی ندیده بودم . بلند شدم و صورتش را بوسیدم . پدر همه جیز به پایان رسیده است . من خوشحالم که از بند اسارت او آزاد شده ام و شما پشت گرمی ام هستید .
پدر از شنیدن سخنانم نفس راحتی کشید . انگار منتظر بخشش من بود .
******************************
روز ها سری به مهتا می زدم و از پریا و رضا دیدن می کردم . پریا به مدرسه می رفت و رضا دیگر پسر بزرگی شده بود . بچه ها بسیار با من مانوس شده بودند و هر زمان که می خواستم به خانه بازگردم سرم گریه و زاری می کردند که نروم و پیششان بمانم . اما ترجیح می دادم پدر و مادر باشم و از آنها مراقبت کنم .
یک روز پدر زمانی که از حجره به خانه آمد ٬ فورا کنارمان نشست و خبر خوشی داد : اختر خانم ٬ تا یک ماه دیگر راهی خانه ی خدا می شویم . خودت را آماده کن .
مادر از شادی در پوست خود نمی گنجید . آخر به آرزویش رسیده بود . یک ماه گذشت و کار پدر و مادر در آن ایام دیدن اقوام طلب حلالیت بود . شبی بغد از صرف شام صدای مادر را شنیدم که با پدر سخن می گفت . نمی دانم چرا ایستادم و به حرف هایشان گوش کردم .
بهادرخان بیا و دست از لج و لجبازی بردا . ما عازم خانه ی خدا هستیم و باید حلالیت بطلبیم . نباید با بغض و کینه از اینجا برویم . مگر داداشم کف دستش را بو کرده بود که پسرش این چنین بلایی سرمان می آورد ؟ ما فامیل هستیم . من دلم نمی خواهد این چنین تو را در بغض و نفرت ببینم . بهادرخان این عمل از روحیه ی مردانه ی شما بعید است .
نه خانم . این چه حرفی است که می زنی ؟ من هیچگاه حاضر نیستم مهوش و خشایار را ببخشم . آنها باعث بدبختی دخترم شده اند . یادت است چه تعریفی از آن مردیکه ی بی غیرت می کردند ؟ چرا پسرشان را نصیحت نکردند ؟ چرا گذاشتند دختر من این همه زجر بکشد ؟ آن هم دخختر بهادرخان که پاره جیگرش هستند . اصلا من به خاطر انها زنده ام خانم .
چه می گویی بهادر خان ؟ مگر دیبا به من و تو که پدر و مادرش بودیم اعتراضی کرد که بخواهد به مهوش و دایی اش اعتراض کند ؟ خودت می دانی این دختر چقدر تودار است .
بحث پدر و مادر ادامه داشت . دلم نیامد در کارشان دخالت کنم . می خواستم به آنها بفهمانم که دیگر هیچ ناراحتی از آنها به دل ندارم و هیچ غم گذشته ام با احمد را نمی خورم می خواستم به به آنها بفهمانم همه غصه هایم را در نیشابور جا گذاشته ام .
بی مقدمه وارد اتاق شدم . پدر و مادر هر دو سکوت کردند . آقاجانم سیگاری آتش زد و مشغول خواندن روزنامه ی روی میز کرد . مادر به صورتم لبخند زد : دیبا جان هنوز نخوابیده ای ؟
نه مادر خواب به چشمانم نمی آید .
خب چه می خواستی ؟
هیچی با پدر کار دارم .
پدر سرش را بلند کرد : بله دخرتم ؟
می خواستم قدری با شما صحبت کنم .
خب بگو دخترم می شنوم .
پدر دلم نمی خواهد فقط شنونده باشید ٬ بلکه می خواهم به حرف هایم عمل کنید .
خب بگو چه می خواهی ؟
والله قصد نداشتم به حرف هایتان گوش دهم اما گذری صدایتان را شنیدم . این قسمت ما بوده که چنین رقم خورده بوده . شما نباید با دایی قهر کنید . دست سرنوشت ما را به هم رسانید و با دست خودش هم از هم جدایمان کرد . هیچ کس در این میان مقصر نیست . حتی دایی و مهوش که با دخالت های بی جایش نمی دانست چه می کند . بدانید این بخشش ثواب فراوانی دارد . پدر من انها را ٬ حتی احمد را از ته دل بخشیده ام . حلا حرف من را گوش کنید و به خاطر من قلب مادر را نشکنید و خدا را هم خشنود سازید .
بعد از حرف هایم صدای گریه ی مادر را شنیدم . که بلند شد و مرا در آغوش گرفت : دخترم تو چه قلب پاک و رئوفی داری ! خدا می دانید که به داشتن تو افتخار می کنم .
پدر سکوت کرد . باز حرفم را تکرار کردم . آخر سر گفت : بگذار امشب فکر هایم را بکنم و ببینم چه می شود .
بلاخره مادر و پدر سرزده به خانه ی دایی خشایار رفتند و باری سنگینی از روی دوشم برداشته شد .
شب آخردر منزلمان به مناسبت رفتنشان مهمانی ای برپا بود . دایی خشایار هم آمد . بعد از مدتها اولین باری بود که او را می دیدم . با گرمی مرا در آغوش فشرد و مدتی گریست . بعد با غمی خاص گفت : دیبا از رویت شرمنده ام .
از او حال مهوش خانم را پرسیدم . بهانه آورد که بیمار است و در منزل صنوبر است . فکر کردم مهوش شرمنده و یا شاید خشمگین است . اما هیچ حرفی در این مورد به میان نیاوردم .
صبح روز بعد پدر و مادر رهسپار خانه ی خدا شدند . با رفتن انها دور و برم خلوت شد . از نبودشان غمی سنگین بر دلم نشست و چشم هایم خیس شد . روز ها می گذشت و من دائم در خانه بودم . چندین بار مهتا از من خواست شب ها به خانه ی انها بروم اما من قبول نکردم و بهانه آوردم که اگر جای خوابم تغییر یابد شب را به راحتی نمی توانم استراحت کنم . احتیاج زیادی به تنهایی و سکوت داشتم .
یک روز است به همراه دایه در آشپزخانه شیرینی درست می کردیم ٬ در خانه را زدند . بلند شدم و دست هایم را شستم و لباسم را عوض کردم . غلام در اتاقم را زد : خانم دوست پدرتان هستند . آمده اند شما را ببینند .
چه کسی ؟
سرهنگ ماکان آریا .
از شنیدن نام ماکان ثبلم در سینه به شدت کوبید . اکنون رها بودم اما خالی از عشق . رها تر از قاصدک ها . یعنی چه شده بود که ماکان بعد از مدت ها سری به ما می زد ؟ از طلاق من باخبر بود یا پدر این راز را برای دوستش فاش نکرده بود ؟
سرهنگ را به مهمان خانه دعوت کن من الان می آیمم .
در اتاق را باز کردم . از پشت سر او را دیدم چهار شانه و ورزیده تر از قبل با موهایی که مثل همیشه مرتب و شانه زده بود . از صدای در اتاق از جا برخاست و به سمت من برگشت . خدایا مثل همیشه و زیبا و گیرا بود . با خنده ای ملیح بر لب جلو امد . سلامی کردم و به رسم ادب دستش را فشردم .
دیبا حالت چطور است ؟ کی آمده ای ؟
خوبم سرهنگ . چند ماهی است که تهرانم .
چه جالب ! پس چرا من با خبر نشدم ؟
نمی دانم . خب شاید خیلی مهم نبوده است .
ماکان سرجایش و من دستور شیرینی و چای دادم و روی مبل مقابلش نشستم . نگاهی به سردوشی ها و مدالهایش انداختم . دوباره ارتقا درجه یافته بود و سرهنگ تمام شده بود . سر به زیر انداختم . مثل همیشه طاقت نگاه های سوزان او را نداشتم .
خب چه مدتی می مانی ؟ راستی از جناب زرین چه خبر ؟
دلم نمی خواست حرفی از احمد بزنم . همین که می فهمید طلاق گرفته ام بس بود . مایل نبودم علتش را به او بگویم .
شاید برای همیشه بمانم . دیگر قصد رفتن ندارم . درضمن از حال آقای زرین چندماهی است که بی خبرم ٬ چون دیگر اوضاع و احوالش به من مربوط نیست .
از حرفم بهت زده شد و نیمه خیز از جایش برخاست .چه می گویی دیبا ؟ درست می شنوم ؟ تو زندگی ات را رها کردی ؟ آخر چرا ؟
بله رها کرده ام . درست فهمیده اید . من حالا زنی مطلقه هستم .
باور نمی کنم . آه خدای من !
چرا ؟ یعنی شما شهامت طلاق در من نمی بینید ؟ باید عمری می سخوتم و با زجر و بدبختی زندگی می کردم ؟
ماکان متاثر گفت : چرا. من همیشه شهامت تو را می ستودم . می دانم زنی نیستی که بتوان بر سرش کوفت و بتوان وادارش کرد عمری با بدبختی ها بسازد . اما متعجبم که احمد چه کرده بود ؟
هیچ آقای ماکان . دلم نمی خواهد درباره ی او حرفی بزنم . باعث ملالم می شود . لطفا از این موضوع بگذرید .
ماکان به آرامی گفت : بسیار متاسفم دیبا . دلم نمی خواست تو را ناراحت کنم . مرا ببخش .
خنده ای کردم و گفتم : من شما را آسان می بخشم . شما را ۸ شسال پیش بخشیده ام آن زمان که دختری بیست ساله بودم . ان زمان که قلبم را به بازی گرفتید و مرا به راحتی به دست فراموشی سپردید حتما به خاطر دارید ؟
تو نباید اینطور با من سخن بگویی . من هرچه کردم به خاطر تو بود .
آه راستی ؟ ولی قبل از این که بدانی احمدی در کار است آخرین نامه ات بوی بی مهری و جدایی می داد .
ماکان سکوت کرد . می دانستم مغلوب شده است . می خواستم حرف هایم را بزنم و تا ته قلبش را بسوزانم . اما بر خود نهیب زدم . او مهمان من بود و حالا دیگذ برای این حرف های کودکانه خیلی دیر شده بود ٬ چون قلب من هیچ میلی به او نداشت . حالا من قالب یخی بودم ذوب نشدنی . با این که هر وقت اسم ماکان را می شنیدم قلبم فرو می ریخت . این آوار دلم عشق را دوباره در من زنده نمی کرد .
خب بگذریم . جناب آریا مرا ببخشید که نتوانستم خشمم را مهار کنم . دیگر تکرار نمی شود . ماکان دستی به موهایش کشید و گفت : آمده بودم از بهادرخان دیدن کنم اما انگار نیستند و درضمن از حرف های شما چیزی به دل نمی گیرم. این عادت زن هاست که یک طرفه قضاوت می کنند .
مثل این که شما مدتی است که پدر را ندیده اید . درسته ؟
بله چطور مگر ؟ من ۴ ماهی پارسی بودم . البته برای سفر و تغییر آبو هوا . اما چند روزی است که آمده ام . امشب گفتم سری به دوست دیرینه ام بزنم و جویای حالش شوم اما انگار خانه نیستند .
نه سرهنگ ماکان . پدر به همراه مادر چند روزی است که رفته اند خانه ی خدا . گمان کردم شما می دانید .
ماکان با خوشحالی گفت : آه چه سعادتی نصیب بهادرخان شده است . اما ای کاش می دیدمشان . اینجا بخت با من یاری نکرد .
ماکان ساعتی نشست و بیشتر از همیشه با من سخن گفت . کثل قدیم ها می خواست او را با نام کوچک صدا کنم . اما من احساس می کردم لزومی ندارد که خود را با او صمیمی کنم . شب فرا رسید و اتما بدون هیچ مزاحمی با هم سخن گفتیم . گاهی با ورود خدمه برای پذیرایی رشته ی صحبت از دستمان خارج می شد .
ساهت حدود ۹ بود که ماکان از جا برخاست و عزم رفتن کرد اصرار کردم شام را با من صرف کند اما فایده ای نداشت . با ادب خاصی گفت : باید بروم شبی دیگر خدمت می رسم .دضمن باید در مورد مسئله ی مهمی با تو صحبت کنم . می خواهی تو را کسالت و بی کاری نجات دهم و سرت را به کار گرم کنم ؟ موافقی دیبا ؟
با خوشحالی گفتم : البته که موافقم اما می ترسم پدر قبول نکند .
نه خیالت راحت باشد . کاری که من برایت در نظر دارم برای کسب پول نیست ٬ بلکه برای کمک به سطح دانش مردم است .
خب این چه کاری است ؟ می خواهم بدانم .
نه بگذار سلسله مراتبش را طی کند . بعد با تو آن هم با مواقفت پدرت ٬ در میانش می گذارم . دلم نمی خواهد تو را بیهوده امیدوارم کنم .
دوباره به یاد امید عثبی افتادم که هشت سال پیش به من داده بود شدت حسرت و تاثر چهره ام را در هم کشید . از تغییر ناگهانی ام متوجه حالم شد .
دیاب انقدر عجله داری بدانی که از تاخیر در دانستم از دست من ناراحت می شوی .
نه عجله ندارم . مسئله ای به خاطرم آمد که روحم را آزرد .
خنده ای کرد و گفت : روح بسیار ظریف و حساسی داری . درست مثل خودت ظریف و شکننده .
آنگاه دستم را فشرد و رفت . این ان مردی بود که من مدت ها در تب عشق او می سوختم و دوست داشتم مکانی امن بیابم و لا وا ولو یک کلمه حرف بزنم ؟ اما چرا امشب با این که ساعت ها در مورد مسئله ای تبادل نظر کردیم آن عشق سابق به سراغم نیامد ؟ به خود خندیدم . زیرا من دیگر از همه ی مرد ها نفرت داشتم .
نظر فراموش نشه
*
*
*
ادامه دارد نظرات شما عزیزان:
ta alan aliiiiiiiiiiiiiiii bod.
![]()
درباره وبلاگ به وبلاگ من خوش آمدید تو رو خدا بعد از خواندن نظر بزارید من هم سعی میکنم سریعتر فصل های جدید رو بزارم موضوعات آخرین مطالب پيوندها
![]() نويسندگان |
|||
![]() |